رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي
به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي
مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم
تو خود از هرکسي بهتر از احساس من اگاهي
نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را
گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي
غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود
ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي
دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم
تو هم سر مي زدي ان روزها از کوچه ها گاهي
برو هر جا که مي خواهي برو اسون باش اما
مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي
از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد
نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي....jpg)
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:40 توسط نوید
|
