تبليغاتX
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه ..

سلام عزیزان من خوبین؟

نمیدونید چه قدر دلم براتون تنگیده بود

خیلی وقته اینجا نیومدم

از اونایی که منو تنها نذاشتن ممنونم که

بهم سر میزنن 

فقط اومدم بگم  خیلی گرفتارم  اصلا وقت

 آپیدن ندارم  امیدوارم منو به خاطر کم

لطفی ببخشید تورو خدا برام دعا کنید

در ضمن وقتی میایین بدون نظر نرین !

درسته که چیزی واسه نظر دادن نذاشتم 

ولی به دلگرمی های شما نیاز دارم

بازم از محبتی که نسبت به من دارین 

ممنونم  مواظب خودتون باشید خدا حافظ 

تا آپ بعدی  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 10:39 توسط نوید |

پائیز می آید...
 
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
 
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و
 
خیابان میشنویم...
 
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام
خواهیم کرد...
 
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
 
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
 
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
 
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
 
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
 
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
 
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم  و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
 
و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
 
 
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ..
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
 
http://i34.tinypic.com/500gv4.jpg
بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
 
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
 
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
 
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
 
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه
 درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
 
آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
 
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
 
 
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
 
پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است ....
 
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
 
http://i15.tinypic.com/447z486.jpg
 
با مقدمه یا بی مقدمه تنها
 می گویم
پائیز را غنیمت شمارید تا
 هنوز نرفته ...!
 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:22 توسط نوید |

امروز صبح که از خواب بيدار شدي ، نگاهت مي کردم ؛ و اميدوار بودم که با من حرف بزني ، حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني . اما متوجه شدم که خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي . وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي : سلام ؛ اما تو خيلي مشغول بودي . يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني . بعد ديدمت که از جا پريدي . خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني ؛ اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي . تمام روز با صبوري منتظر بودم . با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني . متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني ، سرت را به سوي من خم نکردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري . بعد از انجام دادن چند کار ، تلويزيون را روشن کردي . نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني ؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي ، شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نکردي . موقع خواب...، فکر مي کنم خيلي خسته بودي . بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي . اشکالي ندارد . احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام . من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني . حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي . من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم . منتظر يک سر تکان دادن ، دعا ، فکر ، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي . خوب ، من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي  آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...



دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:53 توسط نوید |

رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي


به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي


مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم


تو خود از هرکسي بهتر از احساس من اگاهي


نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را


گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي


غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود


ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي


دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم


تو هم سر مي زدي ان روزها از کوچه ها گاهي


برو هر جا که مي خواهي برو اسون باش اما


مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي


از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد


نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي...


+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:40 توسط نوید |

سلام ....

سلام به همه ی کسانی که هستند و  کسانی که رفتند ...

سلام دوستان عزیز .سلام به شما که تو این مدتی که من نبودم  حسابی منو شرمنده کردین

دلم واسه همتون تنگ شده بود

راستش تو این مدتی که نبودم اتفاقایی افتاد که واقعا نمیتونستم آ پ کنم

اتفاق از هر دو نوع یعنی هم تلخ هم شیرین

اول بذارین تا یادم نرفته به همتون بگم  سال نو مبارک

امیدوارم همتون سال پر خیرو برکتی رو داشته باشید

خوب حالا بذارین بریم سر اصل مطلب

دلم نمیخواد اتفاق تلخو واستون بگم چون دلم نمیخواد ناراحت بشین و دوم به خاطر این که اون موضوع بر طرف شده

و اما اتفاق خوب ...

اتفاقی که وقتی ازش باخبر شدم  بغض گلومو گرفت اشک شادی از چشام جاری شد

قربون خدا برم که  هوای منو داشت

قربون اون امام رضا هم برم که بعد از ۱۸ سال منو طلبید که برم پیشش

وقتی سال نو شروع شد فکر کردم که بدترین سال عمرم رو در پیش دارم

درحالی که بهترین سال عمرم در پیش بود

چون نزدیکای روز تولدم بود که رفتم پیش آقا

خوب حالا دیگه نمیخوام زیاد از اون حالو هوای خودم بگم که چه حالی داشتم

فقط واسه همین مناسبت  یه شعر آماده کردم که امید وارم هم آقا هم شما خوشتون بیاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باز هم می آیم آقا  عاشقانه سوی تو           

                                                مینشینم  زیر ایوان طلا پهلوی تو

دسته دسته درد ها را با کبوتر های صحن

                                            میدهم پرواز و می آیم  شتابان سوی تو

آقا دیگه تنهای تنهایم  جز به تو به کی بگم غم هایم

                                             آقا میدونی من گنه کارم  از تو  امید شفاعت دارم

این منو این چشمهای  منتظر تا آسمان

                                              این تو و  صد ها دخیل بسته بر گیسوی تو

آنقدر می آیم و ...

آنقدر می آیم و  ....

با دست خالی می روم ...

عاقیت گل میکند ...

عاقبت گل میکند  چشمان من از روی تو ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب اینم از این

تو رو خدا تشویقم نکنید

راستی  یه چیز دیگه هم بگم

من از این به بعد خیلی کم آپ میکنم چون کنکورم نزدیکه هنوز هیچی نخوندم

واما حرف آخر ...

قرار بود این آپم و تقدیم کنم به یه نفر ولی متاسفانه به دلایلی که گفتم نشد

ولی  از همین جا بهش میگم  که خیلی دوستت دارم

خوب دیگه امیدوارم به همتون خوش بگذره

تا آپ بعدی خدانگهدارتون باشه

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:58 توسط نوید |

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... .

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:8 توسط نوید |

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است.
.




 جبران خلیل

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:2 توسط نوید |

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:13 توسط نوید |

سلام  عزیزانم  

امیدوارم  حالتون  خوب  باشه  اومدم  به طور موقت ازتون  خداحافظی کنم آخه  هم  امتحان  دارم  هم  این  که  باید برم  نوکری آقام امام  حسین  .ازتون  میخوام  اگه  ممکنه چراغ  این  کلبه رو  روشن  نگه  دارین ممنونتون  میشم

این  عکسم گذاشتم  تا  یه  حالی  به  این وبلاگ بدم

مواظب خودتون باشید

بای تا های

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:54 توسط نوید |

دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست
 
من یک لیوان چای داغ را به تو ترجیح می دهم. چون چای فقط زبانم را می سوزاند ولی تو دلم را.
 
اینکه یک نفر که ترا دوست ندارد و نامَرد است؛ دوست داشته باشی. درد وغمش مثل دردِ یک دندانِ خراب وپوسیده است . یک دندانِ خراب که بعضی وقتها دردش به جایی می رسد که به خودت می گویی: دیگه باید بِکشم و از دستش خلاص شوم. خلاص... اما ... اما من دوستش دارم . من دوست دارم این دندانِ پوسیده ، سر جاش بماند تا اینکه جای خالیش را همیشه .. همیشه وقت غذا خوردن حس کنم. جای یک دندان خراب... جای خالی یک نفر در دلِ خرابم... دلِ خرابم و باز دلِ خرابم....!؟
 


یک بچه همواره می تواند سه چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد:
1-شاد بودن بدون دلیل   2- همیشه به کاری مشغول بودن.3- تقاضا کردن وخواستنِ آنچه با تمام وجود میخواهد
 
 «فاصله» ، عشق های معمولی را از بین می برد. اما «فاصله» عشق های بزرگ  و همیشگی را شدت می بخشد وزیادتر می کند.مانند باد که شمع را خاموش می کند وآتش را شعله ور می سازد.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:11 توسط نوید |